ترسیدن جوجو کوچولوم
ماجرا از این قرار بود که دیروز بابا اتا که به خاطر کمر دردش زودتر رفته بود خونه فرصتی خوبی بود و اومد دنبالت و آمادت کرد و 2 تایی اومدین دنبال من, من هم که از همه جا بی خبر بودم که بابایی می خواسته بزنه از خونه بیرون صبر اومده, چشمتون روز بعد نبینه جلو چشم خودم یه ماشین زد به ماشین ما و ماشینمون و داغون کرد تو هم که تو ماشین بودی با بابایی حسابی ترسیدی, خدا رحم کرد که اتفاق آنچنانی نیافتاد ماشین خراب شد که بابایی با اون آقا که تصادف کرد امروز صبح قرار گذاشتن رفتن بیمه که خسارت بگیرن و ماشیناشونو بخوابونن تعمیرگاه . ...



